طاها جون ماطاها جون ما، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
مـــامــــان نســترنمـــامــــان نســترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
بـابـا شـــیـــرزادبـابـا شـــیـــرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره
پیمان عشق من وباباییپیمان عشق من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

***میوه بهشتی مامان وبابا***

عشق مامانی گل پسرم

سلام پاره تنم عزیز دلم ای شیرین ترین حادثه زندگیم طاها جونم   امروز بعد از مدتها اومدم تا اگر خدا بخواد وبلاگتو آپ کنم آخه یه مدتیه که نتونستم برات بنویسم دلیلشم شیطنت های خود وروجکته البته یه کمی هم تقصیر اون داداشه فسقلیته که همه اینا دست به دست هم دادن تا مامان یه کمی تو وبلاگ نویسی تنبلی کنه خلاصه شرمندتم گل پسرم   اول از همه بگم که قبلا یادم رفت تو پست های قبلیت از پیشرفت درسیت بگم اما ایراد نداره حالا میگم گل پسری ما پنج شنبه ٧ دیماه مرحله ٢تراشه های الماس رو با موفقیت کامل به اتمام رساند یه کم طولانی شد چون یه مدت که به علت ختنه اش درد داشت ٢هفته هم که رفته بود مهمونی خونه مامان مریمش .ولی وای وای و...
20 اسفند 1391

روزهای پر از رنج.......................ختنه

  سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت سلام نفس مامان این پست خاطره یه روزیه که هم خوبه وهم بد حالا چرا خوب وچرابد بد چون تو این روز وچند روز بعدش تو عروسک مامان خیلی درد داشتی وخیلی اشک ریختی خوبم چون که دیگه به معنای واقعی کلمه یه مرد شدی اره عزیزم میخوام از روزی که ختنه ات کردیم واست بگم جمعه بود 19 ابان 91 مامان مریم از اصفهان اومد خونه ما تا ما رو با خودش ببره ساری تا اونجا ختنه ات کنیم شنبه ساعت 11 صبح راهی ساری شدیم تو ماشین اصلا نخوابیدی خیلی خسته شده بودی ساعت حدود 4 بود رسیدیم چند روز اول همش مشغول بازی بودی ما هم به دنبال یه دکتر خوب واسه جراحی بودیم دلم واست می سوخت همش بهت گفته بودم که یه روزی باید بریم بیمارستان واو...
10 دی 1391

طاها قصه گو

عزیز دلم چند وقتیه که وقتی میرم تو آشپزخونه ظرف بشورم یا غذا درست کنم میای کنار کابینت میشینی و میگی مامانی میخوام واست قصه بگم .میگم چه قصه ای ؟میگی همونی که طاها رفته بود شکار .آخه بابایی از این قصه ها خیلی واست میگه وهمیشه قهرمان قصه هات خودتی قند عسلم.وهمیشه تا کار من تموم بشه کلی واسم قصه میگی. .اما امروز بهت گفتم طاها بیا قصه بگو تا مامان بنویسدش وبرات یه خاطره بشه واسه همین نشستم وحرفهای گل پسرم رونوشتم..............  اینم یکی از قصه های قشنگ گل پسر قهرمانم که واسه مامانی گفت  یکی بود یکی نبود یه گوزن تو جنگل بود طاها چاقوشو زد تو شکمش وشکارش کرد بعد گوشتشو کباب کرد خورد شاخشم قاب کرد گذاشت رو دیوار اتاقش با پ...
9 دی 1391

روزهایی که گذشت.................دریا دریا

  سلام عزیز دلم پسمل خوشگلم تو این پست میخوام خاطره دومین سفر تابستونیت رو بذارم با این تفاوت که این بار 4نفری رفتیم ساری عزیزم کوچولوی نازنینم ما دوشنبه 6 شهریور به سمت شمال حرکت کردیم اخه یه چند روزی به علت ورود سران کشورها تهران رو تعطیل اعلام کرده بودن ما هم که امسال دریا نرفته بودیم تصمیم گرفتیم تو این چند روز بریم چند روز اول رو خونه بودیم وشما هم مشغول بازی بودی وتا تونستی آتیش سوزوندی جمعه 10 شهریور به همراه مامان اینا وعمو اینا وخاله مهری به سمت دریا حرکت کردیم دریا خیلی شلوغ بود واصلا جا پیدا نمیشد ولی بابایی گلت یه جای خوب واسمون پیدا کرد شام هم بابایی واسمون جوجه درست کرد که خیلی خوشمزه وآبدار شده بود دست همسر گلم درد ن...
1 دی 1391

جشن یادگیری مرحله 1 تراشه های الماس

سلام عروسک قشنگ باسوادم . امروز 26 مهر 91 شما مرحله1 تراشه های الماس رو با موفقیت کامل آموختی و این دوره فقط 18 روزبرای شما طول کشید بعضی روزها حتی خیلی مشتاق بودی و 3کلمه رو هم با هم یادمیگرفتی. من فقط روزی نیم ساعت باهات کار میکردم اما از اونجایی که شما گل پسرمامانی خیلی باهوشی خیلی زود یادگرفتی ومن هم تصمیم گرفتم برای تشویق بیشترت یه جشن کوچولو واست بگیرم چهارشنبه 26 مهر مامان مریم وعمه اومدن خونمون ومن هم پنج شنبه به بابایی گفتم تا واسه شمایه کیک کوچولو بگیره تا دور هم واست به قول خودت تولد بگیریم آخه شما عاشق تولد و شمع وکیک هستی پنج شنبه ظهر هم شما ومامان مریم دوتایی رفتید بیرون تا یه گشتی تو خیابون بزنید وقتی برگشتی مامانی  یه...
1 دی 1391

هدایای گل پسرم

عزیز دلم نفسم تو این پست میخوام هدایایی رو که تا به امروز گرفتی ومن وقت نکردم واست ثبتشون کنم رو بذارم این تفنگ زیبا رو بابایی گلت واست خریده چون شما عاشق تفنگی یه شب با بابایی 2تایی رفتید پارک شهر اینو از اونجا واست خریدکه کلی هم باهاش ما رو کشتی کوچولوی من (دست شما درد نکنه بابا جون) اینم یه تفنگ دیگه که تا به حال بابا 3تا ازش برات خریده چون خیلی دوستش داری عروسکم (دست شما درد نکنه باباجون)  اینم یه تفنگ زیبای دیگه بازم دست بابایی درد نکنه این تفنگ زیبا روهم دایی واسه تولدت خریده بود که البته الان همه جاش شکسته مگه چیزی هم از دست این مهندس ما سالم می مونه سر سه سوت خراب میکنی بعد...
1 دی 1391

تولدت مبارک عروسک قشنگم

1388/4/22 1388/4/22 عزيز دلم ماماني بالاخره بعد از كلي تاخير اومدم تا عكساي تولدتو بزارم  اول از همه بگم چون داداشیت تو بیمارستان بستری بود نتونستیم واست یه جشن درست وحسابی بگیریم فقط خودم بودم وخودتو بابایی گلت ایشاالله سال دیگه جشن تولد 2تا گل پسرام رو با هم میگیرم. تولدتولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی هورااااا پسرم 3 ساله شد. طاهای عزيزم،عروسک کوچولوم  ،عشقم، اميدم، نفسم، زيبای من، بهترینم، قشنگترينم، هستيه مامان وبابا بیست ودوم تیر ماه سالروزتولدت مبارك آرزوم اينه كه بهترین وقشنگترین های دنيا مال تو باشه و هر گزندی هر چند ناچیز از وجود نازنينت دور باشه و هميشه زير سايه ي خد...
14 آذر 1391

طاها بزرگ میشود

سلام عزیز دلم قربون اون صورتت بشم که اینقدر لاغر وقد بلند شدی نمی دونم ولی احساس میکنم از وقتی داداشیت به دنیا اومد شما خیلی لاغر شدی میدونم که از درون غصه میخوری و به روی خودت نمیاری اما عزیزم اینو بدون که عشق اول من پسربزرگ من فقط فقط تویی ویه تار موی تورو با دنیا عوض نمیکنم عاشقتم پسر نازنینم تو تمام زندگی منی  اینم چند تا عکس از گل پسر قشنگم که دیگه واسه خودش مردی شده ...
5 آبان 1391