طاها جون ماطاها جون ما، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
مـــامــــان نســترنمـــامــــان نســترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
بـابـا شـــیـــرزادبـابـا شـــیـــرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
پیمان عشق من وباباییپیمان عشق من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

***میوه بهشتی مامان وبابا***

پسرم............. عشقم

هیچ عشقی بالاتر از عشق مادر به فرزند نیست وهیچ لذتی بالاتر از این نیست که وقتی توی یه حال و هوای دیگه ای هستی وداری کارهات رو انجام میدی یا اصلا تویه عالمه دیگه هستی پسر نازنینت از توی اتاق داد بزنه که مامان مامان بعد کارت رو بذاری کنار وبری توی اتاق بگی چیه عزیزم چی شده بعد اون با اون صورت خندونش رو کنه بهت وبگه مامان خیلی دوست دارم عاشقتم وای میدونی چه حسی بهم دست میده من که عاشق این لحظه هام بعد تمام خستگی های روزم تموم میشه وهیچ چیز شیرین تر از این نیست که کوچولوی نازنینت رو بغل کنی وببوسی     وااااااای خدای من ازت ممنونم به خاطر این امانتی که بهم دادی ،انرژی ای که بهم میده  غیر قابل توصیفه عاشقشم میپرس...
30 فروردين 1392

هدیه بابایی

27 فروردین وقتی باباییم از سر کار برگشت این شمشیر رو واسه من یعنی گل پسرش خریده بود ممنون بابای مهربونم     ...
30 فروردين 1392

مهمونی خونه مامان نسرین

سلام عروسک خوشگل من حالت چطوره عشق من مامانی امروز هم میخوام خاطره روزی رو که رفتیم خونه مامان نسرین رو واست بنویسم 23 فروردین روز جمعه بود ناهار خونه مامانی دعوت بودیم ساعت یک راه افتادیم تقریبا ساعت 2 بود که رسیدیم اول رفتیم خونه مامان بزرگ من کمی اونجا نشستیم آخه واسه عید دیدنی نرفته بودیم یه یه ربعی که نشستیم رفتیم طبقه بالا واحد مامان نسرین مامانی ناهار کباب و خورشت آلو اسفناج درست کرده بود که دستش درد نکنه  بعد ناهار هم شما کلی با عروسک پاندایی که وقتی من دختر بودم درست کرده بودم بازی کردی کلی با هاش کشتی گرفتی کتکش زدی من وبابایی هم بهت نگاه میکردیم و میخندیدیم آخه تقریبا هم قد خودت بود اصلا فکر نمی کردم یه روزی ا...
30 فروردين 1392

روزهای نوروز 1392

  سلام سلام سلام سلام سال یک هزارو سیصدونود و دو هجریه شمسی مبارک، مبارکه گلم، دوستان عزیزم سال نوی شما هم مبارک، امیدوارم سالی سرشار ازموفقیت و شادی داشته باشید...عشششقم خوبی مامان فدات بشم خوشحالم که یک ساله دیگه رو با تو شروع کردیم، عزیزم امیدوارم بهارهای قشنگی و با چشمان قشنگت ببینی و شادی و با تمام وجودت احساس کنی آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود دل تو دلم نبود زودتر بیام برات ب نویسم از این ایام نوروز و سفرامون و همه چیزای خوب دیگه........... خب حالا از کجا شروع کنم..........آها اول از همه بگم که ما امسال 4تایی سال رو نوکردیم امسال خدا یه نی نی ناز دیگم بهمون هدیه کرده الاهی که قربونتون بشم عروسکای مامانی من.    مامانی من...
28 فروردين 1392

هدایای شیطونکم

سلام نازدونه امروز هم دوباره اومدم تا یه سری دیگه از هدیه هایی رو که گرفتی واست اینجا ثبت کنم  گل قشنگم این تفنگ زیبا رو ١٨ دیماه وقتی داشتیم از بیمارستان شریعتی برمی گشتیم مامان نسرین واسه گل پسریم خرید ممنون مامانی این موبایل رو هم خودم واست خریدم وقتی بهت دادم گله مندشدی که چراواقعی شو واست نخریدم زیادم باهاش بازی نکردی چون میگفتی نمی تونم به کسی زنگ بزنم کسی هم بهم زنگ نمیزنه قربون این پسمل شیطون   ١٦بهمن با مامان نسرین رفتی بازار تهران مامانی میخواست واست تفنگ بخره اما شما قبول نکردی و تفنگ ١٣٠٠٠هزار تومانی رو به شمشیر پلاستیکی ٢٠٠٠هزارتومانی ترجیح دادی طوری که مغازه دار از این هم قانع بودنت تعجب ...
22 اسفند 1391

روزهای گذشته .................جیگر مامان مریض شد

پسمل خوشگل مامانی 20 دیماه روز چهارشنبه سرمای سختی خورد وحسابی تب کرد الاهی که مامان واست بمیره که رنج ودردتو نبینه. شب تا صبح همش پاشویت کردم وبه کمک استامینوفن تبت رو کنترل کردم پنج شنبه هم خیلی بی حال بودی وهمش خواب بودی تبت پایین نمیومد بابایی از داروخانه واست دارو خرید تبت بهتر شد اما هنوز درد داشتی وبی حوصله بودی بابا جون واسمون یه سوپ خوشمزه درست کرد. بعداظهر هم واسه اینکه بذاری پاشویت کنم بابایی رفت واست یه فوتبال دستی خرید تاسرت گرم بشه وکمتر بهونه بگیری البته اینم بگم که خودمم بد جور سرما خورده بودم وای که چقدر بده دوتا وروجک داشته باشی مریض هم باشی دیگه رمق واسم نمونده بود خلاصه بعد از6روز جفتمون کاملاخوب شدیم خدا رو شکر که...
21 اسفند 1391

عشق مامانی گل پسرم

سلام پاره تنم عزیز دلم ای شیرین ترین حادثه زندگیم طاها جونم   امروز بعد از مدتها اومدم تا اگر خدا بخواد وبلاگتو آپ کنم آخه یه مدتیه که نتونستم برات بنویسم دلیلشم شیطنت های خود وروجکته البته یه کمی هم تقصیر اون داداشه فسقلیته که همه اینا دست به دست هم دادن تا مامان یه کمی تو وبلاگ نویسی تنبلی کنه خلاصه شرمندتم گل پسرم   اول از همه بگم که قبلا یادم رفت تو پست های قبلیت از پیشرفت درسیت بگم اما ایراد نداره حالا میگم گل پسری ما پنج شنبه ٧ دیماه مرحله ٢تراشه های الماس رو با موفقیت کامل به اتمام رساند یه کم طولانی شد چون یه مدت که به علت ختنه اش درد داشت ٢هفته هم که رفته بود مهمونی خونه مامان مریمش .ولی وای وای و...
20 اسفند 1391

روزهای پر از رنج.......................ختنه

  سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت سلام نفس مامان این پست خاطره یه روزیه که هم خوبه وهم بد حالا چرا خوب وچرابد بد چون تو این روز وچند روز بعدش تو عروسک مامان خیلی درد داشتی وخیلی اشک ریختی خوبم چون که دیگه به معنای واقعی کلمه یه مرد شدی اره عزیزم میخوام از روزی که ختنه ات کردیم واست بگم جمعه بود 19 ابان 91 مامان مریم از اصفهان اومد خونه ما تا ما رو با خودش ببره ساری تا اونجا ختنه ات کنیم شنبه ساعت 11 صبح راهی ساری شدیم تو ماشین اصلا نخوابیدی خیلی خسته شده بودی ساعت حدود 4 بود رسیدیم چند روز اول همش مشغول بازی بودی ما هم به دنبال یه دکتر خوب واسه جراحی بودیم دلم واست می سوخت همش بهت گفته بودم که یه روزی باید بریم بیمارستان واو...
10 دی 1391