طاها جون ماطاها جون ما، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
مـــامــــان نســترنمـــامــــان نســترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
بـابـا شـــیـــرزادبـابـا شـــیـــرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره
پیمان عشق من وباباییپیمان عشق من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

***میوه بهشتی مامان وبابا***

روزهایی که گذشت.................دریا دریا

  سلام عزیز دلم پسمل خوشگلم تو این پست میخوام خاطره دومین سفر تابستونیت رو بذارم با این تفاوت که این بار 4نفری رفتیم ساری عزیزم کوچولوی نازنینم ما دوشنبه 6 شهریور به سمت شمال حرکت کردیم اخه یه چند روزی به علت ورود سران کشورها تهران رو تعطیل اعلام کرده بودن ما هم که امسال دریا نرفته بودیم تصمیم گرفتیم تو این چند روز بریم چند روز اول رو خونه بودیم وشما هم مشغول بازی بودی وتا تونستی آتیش سوزوندی جمعه 10 شهریور به همراه مامان اینا وعمو اینا وخاله مهری به سمت دریا حرکت کردیم دریا خیلی شلوغ بود واصلا جا پیدا نمیشد ولی بابایی گلت یه جای خوب واسمون پیدا کرد شام هم بابایی واسمون جوجه درست کرد که خیلی خوشمزه وآبدار شده بود دست همسر گلم درد ن...
1 دی 1391

جشن یادگیری مرحله 1 تراشه های الماس

سلام عروسک قشنگ باسوادم . امروز 26 مهر 91 شما مرحله1 تراشه های الماس رو با موفقیت کامل آموختی و این دوره فقط 18 روزبرای شما طول کشید بعضی روزها حتی خیلی مشتاق بودی و 3کلمه رو هم با هم یادمیگرفتی. من فقط روزی نیم ساعت باهات کار میکردم اما از اونجایی که شما گل پسرمامانی خیلی باهوشی خیلی زود یادگرفتی ومن هم تصمیم گرفتم برای تشویق بیشترت یه جشن کوچولو واست بگیرم چهارشنبه 26 مهر مامان مریم وعمه اومدن خونمون ومن هم پنج شنبه به بابایی گفتم تا واسه شمایه کیک کوچولو بگیره تا دور هم واست به قول خودت تولد بگیریم آخه شما عاشق تولد و شمع وکیک هستی پنج شنبه ظهر هم شما ومامان مریم دوتایی رفتید بیرون تا یه گشتی تو خیابون بزنید وقتی برگشتی مامانی  یه...
1 دی 1391

هدایای گل پسرم

عزیز دلم نفسم تو این پست میخوام هدایایی رو که تا به امروز گرفتی ومن وقت نکردم واست ثبتشون کنم رو بذارم این تفنگ زیبا رو بابایی گلت واست خریده چون شما عاشق تفنگی یه شب با بابایی 2تایی رفتید پارک شهر اینو از اونجا واست خریدکه کلی هم باهاش ما رو کشتی کوچولوی من (دست شما درد نکنه بابا جون) اینم یه تفنگ دیگه که تا به حال بابا 3تا ازش برات خریده چون خیلی دوستش داری عروسکم (دست شما درد نکنه باباجون)  اینم یه تفنگ زیبای دیگه بازم دست بابایی درد نکنه این تفنگ زیبا روهم دایی واسه تولدت خریده بود که البته الان همه جاش شکسته مگه چیزی هم از دست این مهندس ما سالم می مونه سر سه سوت خراب میکنی بعد...
1 دی 1391

تولدت مبارک عروسک قشنگم

1388/4/22 1388/4/22 عزيز دلم ماماني بالاخره بعد از كلي تاخير اومدم تا عكساي تولدتو بزارم  اول از همه بگم چون داداشیت تو بیمارستان بستری بود نتونستیم واست یه جشن درست وحسابی بگیریم فقط خودم بودم وخودتو بابایی گلت ایشاالله سال دیگه جشن تولد 2تا گل پسرام رو با هم میگیرم. تولدتولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی هورااااا پسرم 3 ساله شد. طاهای عزيزم،عروسک کوچولوم  ،عشقم، اميدم، نفسم، زيبای من، بهترینم، قشنگترينم، هستيه مامان وبابا بیست ودوم تیر ماه سالروزتولدت مبارك آرزوم اينه كه بهترین وقشنگترین های دنيا مال تو باشه و هر گزندی هر چند ناچیز از وجود نازنينت دور باشه و هميشه زير سايه ي خد...
14 آذر 1391

طاها بزرگ میشود

سلام عزیز دلم قربون اون صورتت بشم که اینقدر لاغر وقد بلند شدی نمی دونم ولی احساس میکنم از وقتی داداشیت به دنیا اومد شما خیلی لاغر شدی میدونم که از درون غصه میخوری و به روی خودت نمیاری اما عزیزم اینو بدون که عشق اول من پسربزرگ من فقط فقط تویی ویه تار موی تورو با دنیا عوض نمیکنم عاشقتم پسر نازنینم تو تمام زندگی منی  اینم چند تا عکس از گل پسر قشنگم که دیگه واسه خودش مردی شده ...
5 آبان 1391

روزهایی که گذشت.................سد لار

سلام عروسک قشنگم الان که من دارم واست مینویسم شما مثل یه فرشته کوچولو وناز لالا کردی امروز میخوام خاطره یه روز قشنگ رو واست ثبت کنم ما روز ١٩ خرداد ٩١ به اتفاق ٢تا از دوستهای بابایی به همراه خانوادشون برای تفریح به سد لار رفتیم صبح ساعت ٩راه افتادیم وبرای ناهار اونجا بودیم روز خوبی بود خوش گذشت اینم عکس هاش این عکس رو ساعت ٨صبح وقتی آماده شدی ازت گرفتم قربون اون صورت گرد وتپلیت بشم عسلکم این ٢تا عکس رو هم به زور ازت گرفتم چون اصلا به دوربین نگاه نمیکردی وهمش سرگرم بازی با لنسر بابایی بودی از اول تا وقتی برگشتیم تو دستت بود  وجرات هم نداشتیم ازت بگیریم چون باجیغ وداد  حرفت رو پیش میبردی قربون پسر ماه...
5 آبان 1391

اولین مسافرت تابستونی سال 91

  سلام وصد سلام به روی ماه پسر گلم عزیزم این بار هم میخوام یکی دیگه از خاطرات قشنگت رو تو تقویم زندگیت ثبت کنم البته بازم باکمی تاخیر مامانی من سعی میکنم این پست روخیلی مختصر ومفید واست بنویسم عروسک قشنگم.  ما روز 11/3/91 ساعت 5بعداظهر روز پنج شنبه به سمت ساری حرکت کردیم وبا ترافیک سنگینی که توجاده بود ساعت 12 شب رسیدیم ساری مامان مریم جون واسمون آبگوشت بار گذاشته بودن وای که چه چسبید دستشون درد نکنه ما تا 15 خرداد ساری بودیم ودوشنبه آخر شب راهی تهران شدیم سفر خوبی بود خیلی خوش گذشت نه صبر کن هنوز تمام نشده تازه میخوام از خوشگذرونی هامون واست بگم گلکم.   خلاصه..................................   فردا ظ...
16 مهر 1391