طاها جون ماطاها جون ما، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
مـــامــــان نســترنمـــامــــان نســترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
بـابـا شـــیـــرزادبـابـا شـــیـــرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره
پیمان عشق من وباباییپیمان عشق من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

***میوه بهشتی مامان وبابا***

طاها ودوچرخه سواری در حیاط

چند روز پیش بردمت تو حیاط تا دوچرخه سواری کنی کلی شیطنت کردی ویه عالمه برگ وگل کندی ومیگفتی به گلها دست بزنیم منم بهت میگفتم نه اما تو میگفتی (پنگول )چون تو شعر شاپرکی گفت پنگول که برنامه دلخواه تو هست میگه به گلها دست نزنیم اما شما همه کارها رو با افعال معکوس انجام میدی خوشگلکم اینم عکسهای ناز نازیت ...
20 مهر 1390

ممنونم همسر عزیزم

  مامانی امروز میخوام از بابایی مهربونت تشکر کنم آخه بابایی دیشب مامان رو سوپرایز کرد وبهم سه شاخه گل زیبا هدیه داد آخه مامانیت عاشق این گلهاست (رز ومریم). البته بابا جون همیشه ماهی یکی دوبار منو با هدیه های زیباش سوپرایز میکنه مامانی هم که عاشق سوپرایزه. همسر عزیزم خیلی دوستت دارم وعاشقانه میپرستمت وبابت همه زندگیم ازت ممنونم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس        اینم عکس گلهای زیبای که بابایی به مامان هدیه داد ...
7 مهر 1390

الاهی مامان واست بمیره نفسم

 الاهی که مامان واست بمیره عزیزم شنبه19/6/90 حالت خیلی بدتر شده بود همش سرفه میکردی واز سرفه زیاد   نمی تونستی بخوابی نصف شب هم گوش درد بدی گرفتی که همش از درد فریاد میکشیدی اصلا اونشب نتونستی بخوابی همش تو بغلم بودی خیلی مظلوم شده بودی دلت هم درد می کرد مامان برات بمیره عسلم صبح هم همش تو بغلم بودی و گریه میکردی شب ساعت 10 که بابا اومد بردیمت دکتر آقای دکتر گفت گلو و گوش کوچولوت التهاب پیدا کرده تو هم خیلی ناز تو بغل بابایی نشستی آقای دکتر معاینه ات کرد ودو تا چوب بستنی هم جایزه گرفتی که خیلی خوشت اومد از فرداش هر وقت میدیدی هوا تاریک شده میگفتی (بریم دکتر دکتر بریم )خلاصه تا یک هفته با خوردن داروهات   &nbs...
7 مهر 1390

دومین مسافرت تابستونی

 سلام عزیز دلم ببخشید که بازم دیر شد تا بیام وبلاگت رو آپ کنم وخاطرات شیرنت رو واست بنویسم آخه این چند وقته اصلا وقت نداشتم. مامانی یه هفته که با هم رفتیم شمال بعدش هم که اومدیم تلفن خونه قطع شد واسه همین نتونستم بیام به وبت سر بزنم تازه شما عزیز دلم هم که روز به روز شیرین تر وشیطون تر میشی واسه همین باید چهار چشمی مراقبت باشم اما امروز اومدم تا از خاطرات بعد عید فطر واست بنویسم عروسک قشنگم عید فطر من وشما وبابایی تو خونه بودیم وجایی نرفتیم اما قرار شد هفته بعد چهارشنبه شب من وشما به همراه بابایی بریم شمال تا بابا هم بره پیش دوستش تا واسه تفریح با هم برن ماهیگیری آخه مامانی عید فطر جاده ها خیلی شلوغ بود اصلا زیاد جالب نمیشد بریم مس...
7 مهر 1390

چند تا دونه عکس

اینجا از حمام اومدی و وقتی موهاتو شونه کردم خیلی ناناز شدی گوگولی مامان  اینجا هم مشغول تاب بازی هستی اینجا هم دعوات کردم تو هم مثلا موش شدی وخودت رو بین بالشتها قایم کردی اینم آبلیمو خوردن به روش طاهایی قربون اون موهای فرفریت برم  خوشگلکم ...
5 مهر 1390

طاها وماه رمضان

عروسک قشنگم هر وقت مامانی نماز می خوند میومدی کنارم و وآتیش میسوزوندی موقع نماز وقرآن که میشد میگفتی(نمازی نمازی) چند بار هم مهر رو زدی روسرامیک وشکستی پسر مومن من. اینم 3تا عکس ناز که مثل مامان مقنعه سرت کردی وتسبیح به دست داری ذکر میگی ایشالله که همیشه ودر تمام مراحل زندگیت خدا نگهدارت باشه وقند عسلمون رو واسه مامان وبابایی نگه داره   ...
5 مهر 1390

عید سعید فطر

    عید فطر مبارک   طاعات و عبادات شما قبول         عید فطر آمد و ماه رمضان گشت تمام         بـر شمـا همسفـران سفـر روزه سلام روزه هاتان همه در پیش خـداونـد قبول          روزگار خـوشتـان مظهـر تـوفیـق مـدام عـزت و همتتـان شـاهـد تـاییـد  و ظفـر                 عیـدتـان خرٌم  و شیرینیتان بـاد بـه کام ...
4 مهر 1390