طاها جون ماطاها جون ما، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
مـــامــــان نســترنمـــامــــان نســترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
بـابـا شـــیـــرزادبـابـا شـــیـــرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره
پیمان عشق من وباباییپیمان عشق من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

***میوه بهشتی مامان وبابا***

بدویید بریم باغ وحش

سلام عروسک شیطون مامان حالت چطوره فسقلی وروجک من امروز میخوام از روزی که رفتیم باغ وحش پارک ارم واست بنویسم ١١ شهریور بود بابایی گفت میخواد ببرتمون باغ وحش خیلی خوشحال شدی آخه خیلی وقت بود دلت میخواست بری اما هر دفعه یه اتفاقی می افتاد ونمیشد که بریم  وقتی رسیدیم اول از  شما وداداشيت عكس گرفتيم   بعد رفتیم سراغ اقا خرسه یه کم ترسیدی ورفتی بغل بابایی اخه جلوی قفسش باز بود وشما فکر میکردی الانه که بیاد وتو وروجک مامان رو یه لقمه چپ کنه اما وقتی تو بغل بابا رفتی یه احساس امنیتی وجودت رو گرفت که ترست کمتر شد  بابايي واسه اقا خرسه سوت زد اقا خرسه هم اومد وجلوي قفسش ايستاد ماهم چند تا عكس پرت...
18 شهريور 1392

خوشگذرونی13 شهریور1392

سلام نفسکم هستی من حالت چطوره فدات بشم مامانی امروز هم اومدم تا از یه خوشگذرونی دیگه واست بنویسم عروسک ملوسم ماچهارشنبه ١٣ شهریور دوباره راهی جاده شدیم تا بریم خونه مامان مریم اما مامانی اینا خودشون قرار بود فردا یعنی پنج شنبه برن مشهد خونه عمه باباییت آخه شنبه ١٦ شهریور عروسی پسر عمه بابایی بود انشاالله که خوشبخت بشن اما چون وسط هفته بود ما نتونستیم بریم خلاصه ساعت ٤ صبح رسیدیم خونه مامانی طبق معمول وبه گفته پسری که عاشق آشه گدوک ایستادیم وآش خوردیم وقتی رسیدیم شما وداداشیت لالا کرده بودید وتا صبح خوابیدید صبح هم بعد از خوردن صبحانه مشغول بازی وشیطنتهای کوچولو موچولوت شدی قربونت برم مامانی با اتوبوس هماهنگ کرده بودو قرار ب...
17 شهريور 1392

خوشگذرونی 31 مرداد 1392

سلام جیگر مامان حالت چطوره وروجک شیطونم امروزهم اومدم با یه خاطره جدید دیگه ...................... ٢٩  مردادبود مامان مریم وعمه گیتی اومدن خونمون شما وداداشیت خواب بودیدمامانی عکسهای آتلیه را هم آورده بودن که دستشون درد نکنه خیلی زیبا شده بودی مامانی بهت قول میدم تو همین چند روز اخیر بیامو عکسهاتو بذارم وقتی بیدار شدی به مامانی گفتی که دلت میخواد باهاش بری بیرون مامانی هم بنده خدا نه نگفت وشما رو برد پارک سر کوچه بعد هم با هم رفتید سی دی فروشی وبازی بن ١٠ رو خریدی واسه شام خورشت کرفس درست کرده بودم بعد از شام هم کلی با عمه ومامانی بازی کردی واخر سر هم کنار عمه ومامانیت خوابیدی صبح مامانی واسه انجام دادن کارهاشون ...
5 شهريور 1392

خوشگذرونی 25 مرداد 1392

سلام عزیز دلم ای بهترینم ای زیباترینم قربونت برم عسل مامان   امروز اومدم تا خاطره ٢٥ مرداد ماه رو واست بنویسم  عزیزم ٢٥ مرداد ماه تولد دختر عمو مریم بود ٣ ساله شد دختر عموت ولی عمو به جای جمعه ٢٥ مرداد پنج شنبه رو میخواست جشن بگیره وقرار بود که ما دوباره بریم شمال ( مریم جون تولدت مبارک عزیزم )  اما تا لحظه آخر رفتنمون قطعی نشده بود چون بابایی ماشین رو برده بود واسه تعویض روکش و دودی کردن شیشه هاش ویه چکاپ اساسی واسه همین از ساعت ٣ بعداظهر که رفت ساعت ٩ شب بود که اومد خونه بعد از خوردن شام گفت خانمی کجا بریم گفتم یعنی چی گفت جمعه رو یه جا بریم صفا کنیم بعد به مامان مریم که تو جشن ت...
28 مرداد 1392

خوشگذرونی 18مرداد 1392

سلام پسر قشنگ ودوست داشتنی مامان حالت چطوره قند عسلم عزیزم امروز اومدم تا از اتفاقات هفته های پیش برات بنویسم دقیقا از عید سعید فطر به بعد....................... عروسکم پنج شنبه بعداظهر بابایی رفته بود واسه خرید کلمن وفلاکس وچادر وزیر انداز وغیره واسه صندوق ماشین که این تفنگ خوشگل رو هم واسه قند عسلم خرید وقتی از خواب بیدار شدی ودیدیش خیلی خوشحال شدی وکلی از باباییت تشکر کردی عزیزم ما عید فطر خونه بودیم وهمش داشتیم به این فکر میکردیم که شنبه که تعطیل بود رو کجا بریم جمعه ساعت ٤ بعداظهر بود که بابایی گفت بریم سمت آبگرم رینه نزدیکیهای آمل خلاصه راهی جاده شدیم توراه دوست بابایی زنگ زد وگفت که فریدون ...
23 مرداد 1392

مسافرت وتولد طاطایی

سلام خوشگلک خودم حالت چطوره جیگری امشب اومدم تا واست از اتفاقات هفته گذشته بنویسم راستی الان که من دارم مینویسم شما وداداشی گلت در خواب نازید آخه قبل از خواب بردمتون حمام والان مثل دوتا فرشته ناز نازی لالا کردید قربونتون برم   هفته پیش سه شنبه شب بعد از خوردن شام هی به بابایی گفتی بابا کی میریم شمال چندتا شب دیگه بخوابم میریم بابایی هم یکدفعه رو به من کرد وگفت میخوای فردا سرکار نرم همین امشب بریم شمال منم که بدم نمی یومد بریم مسافرت ویه آب وهوایی عوض کنیم گفتم خیلی خوب میشه بابایی هم گفت پس تا نیم ساعت دیگه تو پارکینگ باشید خودش هم رفت تا ماشین رو آماده کنه منم خیلی سریع وسایل ولباسهامون رو جمع کردم فکر کنم ساعت نزدیک ١...
4 مرداد 1392