طاها جون ماطاها جون ما، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
مـــامــــان نســترنمـــامــــان نســترن، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
بـابـا شـــیـــرزادبـابـا شـــیـــرزاد، تا این لحظه: 42 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره
پیمان عشق من وباباییپیمان عشق من وبابایی، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

***میوه بهشتی مامان وبابا***

یک شب زیبا

  سلام وروجک خوشگل وبامزه خودم قربونت برم که هنوز که ساعت 12 شبه شما مشغول شیطنتی بهت میگم بگیر بخواب میگی من خوابم نمیبره هنوز چشمام سنگین نشده وای از دست توی شیطون بلا که مثل موش بیداری  آخه بابایی هم خونه نیست با دوستاش رفتن استخر دیگه حسابی داری آتیش میسوزونی واز خوابهای طلاییت هم خبری نیست  میخوام از دیشب واست بگم دیشب این موقع خونه مامان نسرین بودیم اولین جا با ماشین خودمون رفتیم خونه مامانی یه نیم ساعت نشستیم بعد هم رفتیم تو خیابونهای تهرون گشتی زدیم خوشبختانه شما نازدونه عاقل مامان با نشستن رو صندلی عقب کنار اومدی ومثل آقاها رفتی عقب نشستی فقط یه کم غرغر کردی وهمش میگفتی گرممه با این...
25 تير 1392

یه روز خوش یمن

سلام وروجکم قربونت برم امروز اومدم تا از اتفاقات دیروز وامروز واست بنویسم وای دیروز که تولد گل پسرم بود خیلی روز خوش یمنی بود آخه بالاخره بابایی ماشین خرید واز این به بعد با ماشین خودمون میریم صفا سیتی هوررراااااااااااااا همسرعزیزم قربونت برم مبارکت باشه انشالله همیشه به گردش وتفریح جیگر مامان فدای اون چشمات بشم که اینقدر روز تولدت واسمون خوش یمن بود درسته واست تولد نگرفتیم  (اماواست میگیریم ناراحت نشو قند عسلم)  ولی خیلی روز خوبی بود بهتر از همه اینکه دیگه بابایی فکرش آزاد شد ودیگه استرسش از بین رفت خدایا شکرت که صدامو شنیدی وجوابمو دادی  ممنــــــــــــــــــــــــــــــــونتــــــــــــ...
23 تير 1392

نی نی های متولد 22 تیر

این نی نی های خوشگل امروز تولدشونه انشاالله مبارکشون باشه وسالیان سال زیر سایه پدر ومادر بزرگ بشن ایشالله جشن ١٠٠سالگیتون آبنباتهای شیرین   وقتی عکس پسری روتو قسمت متولدین امروز دیدم کلی ذوق زده شدم واین عکس رو گذاشتم اینجا قربونت برم پسرک ٤ ساله من                                                        تولــــــــــدت مبــ...
22 تير 1392

عشقـــــــــــــــــــــــــــــم تولــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــارک

      روزي كه متولد شدى،خداوند برای من خورشیدی رابه زمین فرستاد تا زندگیم را گرمی بخشد ،آن خورشید تو بودی تو که در آسمان قلب من تا ابد می تابی ای تنها بهانه زندگیم نفسهای تو تنها بهانه نفس کشیدن من است و وجود پاکت تنها دلیل زنده بودنم است پسرم ای شاهزاده قصه زندگیم ،دست وبالم از حرف خالیست هر چه هست تویی و تو حرف نداری آرزومه تو کلبه کوچیک وپراز عشقمون همیشه لبخند زیبا وشیرین تو گرمابخش وجودمون باشه ای نازنینم ای عزیزترینم تولدت مبارک  فدای اون قد بلندت بشم شیطونک خونه امروز تولدته یکی از قشنگترین روزهای خدا ٤ سال پیش وقتی تو رودر آغوش کشیدم وآغوشم از عطر تنت بوی گلهای بهشتی را به خود گرفت ومن از شی...
22 تير 1392

مسابقه جشنواره تابستانه نی نی شکمو

  سلام دوست جونیهاو خاله های مهربون طاهاکوچولوی ما توی جشنواره تابستانه نی نی وبلاگ شرکت کرده و به رای شما نیاز داره فقط  باید بهش یه لطف کوچولو کنید ویک sms کوچولو  به شماره 20008080200 بفرستید کد ما هست  ٥٨٣ اگر به ما رای دادید بگید که ماهم به نی نی ناز شما رای بدیم راستی داداشیمم شرکت کرده اگر به وبلاگش سر بزنید خوشحال میشیم با تشکر طاها جون   قوانین رای گیری رای گیری جشنواره تابستانه نی نی وبلاگ به صورت پیامکی انجام می گردد؛ در ارسال رای ها می بایست قوانین زیر رعایت شوند : هر فردی که شماره همراه در اختیار دارد مجاز به ش...
19 تير 1392

هدیه های بابا جونم

سلام شکلات خوشمزه من امروز اومدم تا کتاب ها وسی دی هایی رو که از اول تیر ماه تا ٢٠ تیر بابایی واست خریده رو بذارم مبارکت باشه قند عسلم  ممنون بابایی مهربون آقا طاها طاهای ما خیلی سی دی وکتاب دوست داره اما از هر چیزی زود خسته میشه با هر اسباب بازی ویا کارتونی فقط یک ربع سرش گرمه اما عاشق کامپیوتر بازیــــــــــــــــــــــه  قربون این پسر نازنینم برم بیشتر از همه هم از کارتون انگری بردز وبره ناقـــــلا خوشش میاد واسه همین هم تا نسخه جدید این کارتونها میاد بیرون باباییش واسش میخره فدای این بابای مهربونشم بشم ممنون همسری مهربونم            ...
18 تير 1392

عروسی خاله زهرا

سلام امروز اومدم تا خودم یه پست بذارم اخه این مامانی ما دیگه وقت آزاد پیدا نمیکنه تا یه سری به نت بزنه امروز میخوام از روزی که رفتم عروسی دختر دایی مامانیم بگم همون خاله زهرا  خیلی بهم خوش گذشت١٢ تیرماه بود صبح اونروز مامان نسرین اومد خونمون بعد از ناهار آژانس گرفتیم رفتیم خونه مامانیم بعد که مامانی حاضر شد با بابا سیاووش ودایی ومادربزرگ مامانم رفتیم عروسی وای من تا حالا عروسی نرفته بودم یعنی تا حالا پیش نیومده بود خیلی خوشم اومد  دختر خاله های مامانیم هم کلی تحویلم گرفتن منم کلی ورجه وورجه کردم هی از این سر سالن میرفتم اون سر سالن کلی هم حال میکردم یه دفعه هم گم شدم ٢ تا میز عقب تر از میز مامانیم ایستاده بود...
14 تير 1392